|
تو برام تنهاترینی./ تو برام قشنگترینی./ تو نگینی روی انگشتر قلبم./ کاش میشد تو دام چشمهات اسیر همیشه بودم./ کاش میشد منو میدیدی که برات دارم می میرم./ نمیخوام بی تو بمونم، چون دیگه چیزی ندارم./ کاش می شد گلهای عشقم یه گلستانی می ساختند./ من میون دشت گلهام، تو بالا خورشید روزهام ./ کاش می شد چشمهای پاکت، ماه شبهای دلم بود ./ دیگه قصه ای ندارم، چون حالا من تو رو دارم./ واسه دوست داشتن چشمهات، واسه اون ناز نگاهت ./ به شکار شب و روزم باشه اشکالی نداره، بذار از عشقت بسوزم . / تو اگه پائيز زردي واسه من بهار سبزي تو اگه هواي سردي واسه من هميشه گرمي تو اگه ابر سياهي واسه من ابر بهاري تو اگه دشت گناهي واسه من يه بي گناهي تو اگه رفيق راهي واسه من يه تکيه گاهي
دو روز مانده بود به پايان جهان ! تازه فهميد هيچ زندگي نکرده است، تقويمش پر شده و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد، آشفته و عصباني، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. وقت مي خواست. وقت اضافه ! داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را بهم ريخت. خدا اما باز هم سکوت کرد. جيق زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده را دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش شکست و گريست و به سجده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت : بنده عزيزم ! اما يک روز ديگر هم از دست رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جنجال و هياهو گذراندي و از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و حداقل اين يک روز را زندگي کن. لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز... با يک روز چکار مي شود کرد ؟... خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به کارش نمي آيد . آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو زندگي کن. او مات و مبهوت به سهمش از زندگي نگاه کرد که در گودي دستش مي درخشيد. مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. کمي مکث کرد و ايستاد... بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد! بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را بر سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد، زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا برود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد و به آسمان برسد. او در يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي به دست نياورد، اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد، روي چمن خوابيد، کفش دوزکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد. به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنهايي که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان يک روز آشتي کرد، خنديد و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد، عبور کرد و تمام شد . او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او در گذشت کسي که هزار سال زيسته بود
و تو از او رسم محبت بیاموزی عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، از غم زندگی برایش اشک بریزی آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی
چشمامو بستم ... بجز تاریکی چیزی ندیدم
توي خلوت پر از همهمه ام ، كه صدايي به صدا نمي رسه اگه مي توني منودعا بكن ، من كه دستم به خدا نمي رسه آسمونا ارزوني پرنده ها ، جاي آسمونا يه قفس بده همه دار و ندارمو بگير ، هرچي بودمو دوباره پس بده بازم هيچ راهي به مقصدنرسيدمن هزار ويك شبه معطلم تا تـه جـاده دنيـا رفتم و بازم انگـار سر جـاي اولم چرا دنيا با تمام وسعتش مرهمي براي زخم من نداشت پاي هرچي كه دويدم آخرش حسرت داشتنشو تودلم گذاشت سر رو شونه هاي سنگ روزگارقداين فاصله هق هق مي كنم دارم از ثانيه ها سير ميشم ، دارم از دوري تو دق مي كنم پشت خنده هاي مصنوعي من دل به اين بغض گلو شكن بده روزگـار سردمو ورق بزن ، دست مهربونتو به مـن بـده گم شدم توي شبي كه خودمم شبي كه حتي يه فانوس نداره من وباخودت ببربه روشني آخه هيچكي مثل تومنودوست نداره هي ،لك زده دلم واسه يه هم زبون شيشه دل همه سنگ شده مي دوني دليل گريه هام چيه ؟ آي خـدا دلـم واست تنگ شده
اصفهانیه تو مسابقه رالی شرکت می کنه تو راه مسافرکشی می کنه
یه موشه تو خونه اصفهانیه لونه می سازه زخم معده می گیره اصفهانیه با برق خونه همسایشون خودکشی می کنه اصفهانیه خونش آتیش می گیره یه تک زنگ می زنه به آتش نشانی اصفهانیه موبایل می خره صفرشو می بنده اصفهانیه به باباش زنگ می زنه واسه این که خرجش کمتر شه می گه من کاظم پول لازم باباش هم می گه من مریض قر نریز اصفهانیه با خانوادش از جلوی یه رستوران رد می شدن که بوی خوش غذا رو حس می کنن همون لحظه اصفهانیه به بچه هاش می گه اگه بچه های خوبی باشین یه دفعه دیگه از اینجا ردتون می کنم اصفهانیه جوهر خودکارش تموم می شه ترک تحصیل می کنه اصفهانیه نوار روزه گوش می داده می زنه آخر نوار ببینه شام می دن یا نه اصفهانیه موز می خوره تا یه هفته معدش تعجب می کنه اصفهانیه موز می خوره تا یه هفته نمی ره دستشویی اصفهانیه قرص X می خوره می ره تو تاکسی پول دو نفر رو حساب می کنه اصفهانیه ازدواج می کنه واسه این که خرجش کمتر شه تنها می ره ماه عسل ترکه یه اسب میبینه میگه کاشکی منم تحصیلاتمو ادامه داده بودم ترکه میره بدن سازی اسب میشه ترکه میخواسته شیشه عینکشو پاک کنه جو گیر میشه خونه تکونی میکنه ترکه میره شکار خرگوش صدای هویج درمیاره ترکه میره مسایقه ی قرآن شلوار ورزشی می پوشه ترکه لامپ خونش می سوزه بهش پماد سوختگی می زنه ترکه کلی درس می خونه قاضی می شه بعد یه پرونده می ذارن جلوش می گن حالا حکم چیه؟ میگه خشت
آرزوي من اينست كه دو روز طولانـي در كنـار تو باشم فـارغ از پشيمـاني آرزوي من اينست ياشبي فراموشم ياكه مثل غم هرشب گيرمت درآغوشم آرزوي من اينست كه تو مثل يك سـايه سر پناه من باشي لحظـه تـر گـريه آرزوي من اينست نرم و عاشق وساده همسفرشوي بامن درسكوت يك جاده آرزوي من اينست هستي تومن باشم لحظه هاي هوشياري مستي تومن باشم آرزوي من اينست تو غـزال مـن باشي تـك ستاره روشن در خيـال من باشي آرزوي من اينست درشبي پر از رؤيا پيش ماه و تو باشم لحظه اي لب دريا آرزوي من اينست از سفر نگويي تو ، تو هـم آرزويـي كـن اوج آرزويـي تـو آرزوي من اينست مثل ليلي ومجنون پيروي كنيم ازعشق اين جنون بي قانون آرزوي من اينست زير سقف اين دنيـا من بـراي تو باشم تو براي من تنـها
|
About![]()
Home
|