تبليغاتX
در انتظار تو

در انتظار تو

 

   تو برام تنهاترینی./ تو برام قشنگترینی./ تو نگینی روی انگشتر قلبم./

   کاش میشد تو دام چشمهات اسیر همیشه بودم./

    کاش میشد منو میدیدی که برات دارم می میرم./ نمیخوام بی تو بمونم،

    چون دیگه چیزی ندارم./

   کاش می شد گلهای عشقم یه گلستانی می ساختند./

   من میون دشت گلهام، تو بالا خورشید روزهام ./ کاش می شد چشمهای پاکت،

   ماه شبهای دلم بود ./ دیگه قصه ای ندارم، چون حالا من تو رو دارم./

   واسه دوست داشتن چشمهات، واسه اون ناز نگاهت ./ به شکار شب و روزم

   باشه اشکالی نداره، بذار از عشقت بسوزم . /   

 

      تو اگه پائيز زردي واسه من بهار سبزي

      تو اگه هواي سردي واسه من هميشه گرمي

       تو اگه ابر سياهي واسه من ابر بهاري

      تو اگه دشت گناهي واسه من يه بي گناهي

   تو اگه غرق نيازي واسه من يه بي نيازي

    تو اگه رفيق راهي واسه من يه تکيه گاهي

          

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت10:33توسط OMID | |

دو روز مانده بود به پايان جهان ! تازه فهميد هيچ زندگي نکرده است،

تقويمش پر شده و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان

شد، آشفته و عصباني، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا

بگيرد. وقت مي خواست. وقت اضافه ! داد زد و بد و بيراه گفت، خدا

سکوت کرد. آسمان و زمين را بهم ريخت. خدا اما باز هم سکوت کرد.

جيق زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد. کفر گفت و

سجاده را دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش شکست و گريست و به

سجده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت : بنده عزيزم ! اما يک

روز ديگر هم از دست رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جنجال و

هياهو گذراندي و از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و

حداقل اين يک روز را زندگي کن. لا به لاي هق هقش گفت : اما با

يک روز... با يک روز چکار مي شود کرد ؟... خدا گفت : آن کس که

لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي هزار سال زيسته است و

آنکه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به کارش نمي آيد . آنگاه

سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو زندگي

کن. او مات و مبهوت به سهمش از زندگي نگاه کرد که در گودي

دستش مي درخشيد. مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي

ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. کمي مکث کرد و ايستاد... بعد

با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده

اي دارد‌! بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به

دويدن کرد. زندگي را بر سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد، زندگي

را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا برود، مي

تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد و به آسمان برسد.

او در يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي

به دست نياورد، اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد،

روي چمن خوابيد، کفش دوزکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و

ابرها را ديد. به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنهايي

که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان يک روز آشتي

کرد، خنديد و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد،

عبور کرد و تمام شد . او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در

تقويم خدا نوشتند: امروز او در گذشت کسي که هزار سال زيسته بود

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت10:23توسط OMID | |


مرغکی ديدم به ره منقار در گل کرده است / بال را آغشته در گل ،کار مشکل کرده است

آنچنان جوياي دانه گشته اندر قعرخاک / عادت پرواز گويا حذف و باطل کرده است

آن سبک بالي که در پرواز بودي بي نظير/ درمَغاک خاک چون خفاش منزل کرده است

گفتمش در خاک ماندن سيرت مرغان نبود / گفت جانا عشق دانه عقل زائل کرده است

رفته اندر دام واين چنين افتاده به بند  / حرص مرا اينچنين نادان و جاهل کرده است

آري آن مرغ وجود آدمي را کن نظر/   همچو مرغک اسير و پاي در گل کرده است

جانت اندر آسمانها عاشق پرواز بود /   گو چگونه عشق دانه رخنه در دل کرده است

مَلک بودي و فردوس برين جاي تو بود/  چرا دامن به گل پا در سلاسل کرده است

گر تعلق را گذاري وارهي از آب و خاک/ تو بيني که حق الطاف شامل کرده است

شهوت دنياي دون جان پاک وروان را  / هم  تورا  چنين بي نور و آفل کرده است

هان بدان، وارستگي ز جهان آزادگيست / مرغ آزاده کجا آهنگ سافل کرده است

گر کني پرواز تا اعلي مقام عاشقان / مي شوي آگه که حق حل مسائل کرده است

قلبها گردد تجلي گاه ذات کبريا  / جانت اندر قرب حق کسب فضائل کرده است

      

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت10:21توسط OMID | |

*~*~کیمیا گر عشق~*~*

                                 جوانی که فراموش می کند شاخه گلی به محبوبش بدهد .سرانجام
 
                                   وی را از دست خواهد داد هیچ چیزی فراتر از عشق وجود ندارد
 
 بدترین راه حفظ یک ازدواج .محروم کردن دیگری از آزادی هایش
 
میباشد دوران کهن سالی ما به روش زندگیمان بستگی دارد 
 
عشق حقیقی در پی پاداش نیست.اما لیاقتش را دارد
 
 سعی کن تا جایی که میتوانی به معشوقه ات عشق بورزی 
 
 هر چه بیشتر به کسی عشق می ورزیم بیشتر در اسرار آن نفوذ می
 
کنیم انباشتن عشق یعنی شانس و انباشتن نفرت یعنی مصیبت 
 
 پیروزی و شکست بخشی از زندگی هر کس است  وقتی کسی راهش
 
را انتخاب کرد .نباید بترسد خدا را فراتر از هر چیز دیگری دوست
 
بدارید  بدون تبعیض*بدون پیش فرض*بدون ترس از رنج*عشق
 
بورزید عشق پنهان می کند .حتی خودش را  کسی که در قلبش عشق
 
داشته باشد.نمی تواند رفتار زمخت داشته باشد عشق انسان را
 
دگرگون می کند پس بگذارید وارد شود  عشق راستین به رخ کشیدن
 
ضعف دیگران به آنها نیست.بلکه پذیرفتن همه چیز است گریه بخشی
 
از زندگی است باید به خاطر رویا هایمان نبرد کنیم 
 
 شاد بودن گناه نیست نگذارید که عشق شما اسیر آثار این جهان
 
شود عشق هرگز خطا نمی کند و زندگی تا زمانی که عشق هست به
 
  خطا نمی رود عشق اینجاست .در اکنون ما حاضر است .در همین لحظه 
 
   بیایید هرگز فراموش نکنیم که عشق یعنی لطافت 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت14:35توسط OMID | |

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت14:35توسط OMID | |

   عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
 
،بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند

و تو از او رسم محبت بیاموزی

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و

از غم زندگی برایش اشک بریزی


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست


بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری

آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است

  

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت14:35توسط OMID | |

 

  

مرگ

چشمامو بستم ... بجز تاریکی چیزی ندیدم

ترسیدم ... چشمامو باز کردم ... بجوز درد و غم چیزی ندیدم

وحشت کردم ... چشمامو بستم ... به خودم فکر کردم به درونم به عشقم به قلبم

روی قلبم یه لکه ی سیاه دیدم ... لکه ای که سوخته بود

قلبم تیر کشید ... چیزی نگفتم ... تحمل کردم

قلبم دوباره تیر کشید ولی این دفعه شدید تر از قبل بود

خود به خود اشک تو چشمام حلقه زد .. اونقدر درد داشتم که دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم

به دیوار تکیه دادم و با تمام وجودم فریاد زدم

از حال رفته بودم ... وقتی چشمامو باز کردم همه جارو نورانی دیدم ... نورش اونقدر شدید بود که چشممو میزد

کم کم چشمام به نور عادت کرد ... دورو ورم رو نگاه کردم ... سرسبز بود

صدای پرنده ها به گوشم میرسید

از دور یکی داشت به من نزدیک میشد ... بلند قامت بود

وقتی فاصله مون کم شد با دقت بهش نگاه کردم

یه پسر تقریبا 21 22 ساله بود ... سر تا پا سفید پوشیده بود

عطر بدنش اونقدر خوشبو بود که منو مست خودش کرده بود

با مهربونی بهم خندید ... دستامو به دستش گرفت و به چشمام خیره شد

چشمای گیرایی داشت ... از خجالت به زمین نگاه کردم ... رو زانوهاش نشست و به تماشای من مشغول شد

چشمامو بستم ... یه دفعه دستاشو دور کمرم حس کردم ... داغی ی لبهاشو روی لبام حس کردم

بوسه هاش خیلی شیرین بود ... خواستم برم ولی نزاشت ... به من نزدیکتر شد

سینه به سینه شده بودیم ... دستامو دور گردنش انداختم ... آروم لباشو گذاشت رو لبام ... و همچنان لحظه ها سپری میشد

اونقدر لطیف بوسه میزد که حاضر نبودم حتی یه لحظه هم که شده ازش قافل بمونم

چند دقیقه ای تو همین حالت بودیم ... چشمامو باز کردمو به چشماش خیره شدم

بهم خندید ... آروم دستهامو از گردنش باز کردم

دستامو به دستای گرمش گرفتو با اشاره بهم فهموند که باهاش برم

راه افتادیم ... می خواست جایی رو بهم نشون بده ... خیلی راه رفتیم تا به جایی تقریبا تاریک رسیدیم

دیگه اثری از درختهای سرسبز و گلهای رنگارنگ نبود

دیگه صدای پرنده ها به گوشم نمی رسید ... مثله یه کابوس بود

وحشت زده به دورو ورم نگاه میکردم ... ولی نگاه گرم اون منو آرومم کرد

دستمو محکمتر به دستاش گرفت و منو به روی تپه ایی برد

بعد از چند لحظه یه جا وایستادیم ... نگاهشو به چند قدم اون طرفتر دوخت ... نگران به نظر میرسید

ترسیده بودم ... دستامو تو دستاش فشردم و با هم رفتیم جلو ...


و من به روی زمین یه سنگ قبر دیدم ... قبری که اسم من روش حک شده بود

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت14:35توسط OMID | |

 

توي خلوت پر از همهمه ام ، كه صدايي به صدا نمي رسه

اگه مي توني منودعا بكن ، من كه دستم به خدا نمي رسه

آسمونا ارزوني پرنده ها ، جاي آسمونا يه قفس بده

همه دار و ندارمو بگير ، هرچي بودمو دوباره پس بده

بازم هيچ راهي به مقصدنرسيدمن هزار ويك شبه معطلم

تا تـه جـاده دنيـا رفتم و بازم انگـار سر جـاي اولم

چرا دنيا با تمام وسعتش مرهمي براي زخم من نداشت

پاي هرچي كه دويدم آخرش حسرت داشتنشو تودلم گذاشت

سر رو شونه هاي سنگ روزگارقداين فاصله هق هق مي كنم

دارم از ثانيه ها سير ميشم ، دارم از دوري تو دق مي كنم

پشت خنده هاي مصنوعي من دل به اين بغض گلو شكن بده

روزگـار سردمو ورق بزن ، دست مهربونتو به مـن بـده

گم شدم توي شبي كه خودمم شبي كه حتي يه فانوس نداره

من وباخودت ببربه روشني آخه هيچكي مثل تومنودوست نداره

هي ،لك زده دلم واسه يه هم زبون شيشه دل همه سنگ شده

مي دوني دليل گريه هام چيه ؟ آي خـدا دلـم واست تنگ شده

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت14:34توسط OMID | |

خنده های زورکی 

 اصفهانیه تو مسابقه رالی شرکت می کنه تو راه مسافرکشی می کنه 

یه موشه تو خونه اصفهانیه لونه می سازه زخم معده می گیره

اصفهانیه با برق خونه همسایشون خودکشی می کنه  

اصفهانیه خونش آتیش می گیره یه تک زنگ می زنه به آتش نشانی

اصفهانیه موبایل می خره صفرشو می بنده   

اصفهانیه به باباش زنگ می زنه واسه این که خرجش کمتر شه می گه من کاظم پول لازم باباش هم می گه من مریض قر نریز 

اصفهانیه با خانوادش از جلوی یه رستوران رد می شدن که بوی خوش غذا رو حس می کنن همون لحظه اصفهانیه به بچه هاش می گه اگه بچه های خوبی باشین یه دفعه دیگه از اینجا ردتون می کنم 

اصفهانیه موز می خوره پوستشو می ذاره لای دفتر خاطراتش      

اصفهانیه جوهر خودکارش تموم می شه ترک تحصیل می کنه

اصفهانیه نوار روزه گوش می داده می زنه آخر نوار ببینه شام می دن یا نه

اصفهانیه موز می خوره تا یه هفته معدش تعجب می کنه 

اصفهانیه موز می خوره تا یه هفته نمی ره دستشویی  

اصفهانیه قرص X می خوره می ره تو تاکسی پول دو نفر رو حساب می کنه

اصفهانیه ازدواج می کنه واسه این که خرجش کمتر شه تنها می ره ماه عسل   

ترکه یه اسب میبینه میگه کاشکی منم تحصیلاتمو ادامه داده بودم

ترکه میره بدن سازی اسب میشه 

ترکه میخواسته شیشه عینکشو پاک کنه جو گیر میشه خونه تکونی میکنه  

ترکه میره شکار خرگوش صدای هویج درمیاره  

ترکه میره مسایقه ی قرآن شلوار ورزشی می پوشه 

ترکه لامپ خونش می سوزه بهش پماد سوختگی می زنه  

ترکه کلی درس می خونه قاضی می شه بعد یه پرونده می ذارن جلوش می گن حالا حکم چیه؟ میگه خشت  

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت14:33توسط OMID | |

 

آرزوي من اينست   كه دو روز طولانـي در كنـار تو باشم فـارغ از پشيمـاني

  آرزوي من اينست   ياشبي فراموشم ياكه مثل غم هرشب گيرمت درآغوشم

  آرزوي من اينست   كه تو مثل يك سـايه سر پناه من باشي لحظـه تـر گـريه

  آرزوي من اينست   نرم و عاشق وساده همسفرشوي بامن درسكوت يك جاده

  آرزوي من اينست   هستي تومن باشم لحظه هاي هوشياري مستي تومن باشم

  آرزوي من اينست   تو غـزال مـن باشي تـك ستاره روشن در خيـال من باشي

  آرزوي من اينست   درشبي پر از رؤيا پيش ماه و تو باشم لحظه اي لب دريا

  آرزوي من اينست   از سفر نگويي تو ، تو هـم آرزويـي كـن اوج آرزويـي تـو

  آرزوي من اينست   مثل ليلي ومجنون پيروي كنيم ازعشق اين جنون بي قانون

  آرزوي من اينست   زير سقف اين دنيـا من بـراي تو باشم تو براي من تنـها

                                                               

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت14:33توسط OMID | |